
قایق سواری در تهران
رسول صدرعاملی، کارگردان قدیمی ایرانی، در جدیدترین اثر سینمایی خود به نام «قایق سواری در تهران» به بررسی یک داستان عاشقانه با پسزمینه نوستالژیک پرداخته است. البته ارزش افزوده این اثر را باید به نام پیمان قاسمخانی زد؛ نویسنده بااستعدادی که همواره اسلوب سینمایی خود را به کارگردانان مختلفی که با آنان کار میکند تحمیل کرده است. بنابراین در تمامی همکاریهای وی با کارگردانان مختلف میتوان عناصر مشخصی را که خاص فیلمنامههای قاسمخانی است ترسیم کرد. پیمان قاسمخانی و سحر دولتشاهی بازیگران اصلی این فیلم جدید هستند که در یادداشت زیر به بررسی کوتاه این اثر پرداخته خواهد شد:
«قایقسواری در تهران» را میتوان ذیل سه گونه سینمایی عاشقانه، نوستالژیک و کمدی بررسی کرد. داستان با موضوع زندگی یک مرد میانسال ایرانی به نام مازیار است که در بازگشت از آمریکا به تهران خبر ازدواج قریبالوقوع خود با یک دختر ۲۵ ساله را به دوستان دوران دانشجویی خود میدهد. عوض شدن گوشی دو کاراکتر اصلی در کافه محل قرار همکلاسیهای قدیم، سرآغاز داستانی جدید و احیای مجدد یک عاشقانه نوستالژیک بین دو کاراکتر اصلی است، آن هم در آستانه ازدواج کاراکتر مرد داستان.
نام این فیلم هم برگرفته از شعر معروف محمدعلی سپانلو درباره شهر تهران و نمادهای نوستالژیک آن در پیوند با تجربیات عاشقانه است؛ عاشقانهای که خیابان به خیابان جلو میرود و در نهایت در بام تهران به وصال میانجامد. این روایت تهران به هیچ وجه یک روایت تهرانیِ صرف نیست، بلکه در پیوند با عناصر قومیتی ایران معنا پیدا میکند. آشپز کُرد در رستوران، پیمانکار ساختمانی که با لهجه ترکی و مرام کاسبکارانه در حال چانه زدن با سحر دولتشاهی است، و گچکار ساختمانی که به گویش لُری آواز میخواند، خسرو که یک مرد شیرازی بیخیال است و… همه و همه نشاندهنده نمایش تهران بهعنوان نمادی از کلانفرهنگ ایرانیان است.
در این فیلم حتی تهران به مثابه شکلگیری چهارراه نسلها و هویتها شناخته میشود. از معماری سنتی اداره پست تا بیمارستانها و خیابانهای مدرن، زن مستقل که در کسبوکار خود موفق است و نیز نسل زد ایرانی که دغدغههای خاص خود را دارند، همه در این فیلم نمایش داده شدهاند. البته میتوان در یک نگرش انتقادی، تهران این فیلم را تهران قشر برنده دانست؛ تهرانی که در چند محله شمال شهر متوقف شده است و اثری از شکستخوردگان این شهر بزرگ در آن نمیبینیم.
موسیقی فیلم نقش بسیار زیادی در شکلگیری این نوستالژی عاشقانه دارد. کنار هم قرار دادن سه ساز پیانو، آکاردئون و ساکسیفون بهلحاظ شناختی حس یک عاشقانه نوستالژیک را برای مخاطب عیان میکند. نماهای این فیلم بازنمایی از تهران به شکل شانزلیزه است؛ پیادهروی در کوچهدرختیها، بزرگراههای مدرن و پر از درخت، برجسازی مدرن در کنار حفظ هویت سنتی در ادارات و مردمی که علیرغم نقصهای رفتاری، زیستن در کنار آنان با تمام بیقانونیها و بداخلاقیهایشان زیباست.
دوربین از مهمترین ویژگیهای خوب این اثر است. در برخی از سکانسها، دوربین با پیوند تصویر هوایی با گوگلمپ ضمن نشان دادن موقعیت کاراکترها نسبت به یکدیگر، در مقاطعی مثل سکانس جلوی بیمارستان بهلحاظ شناختی حس سردرگمی طنزآمیز را به همراهی موسیقی متن ساکسیفون نشان داده است، بهطوریکه بیننده ناخودآگاه نسبت به اشتباه نام بیمارستان بهوسیله کاراکتر زن و مرد فیلم دچار خنده میشود. از همین رو سکانس سردرگمی جلوی درِ بیمارستان را میتوان بهترین سکانس این فیلم دانست. حال، سرجمع وقایع پرچالش یک شبانهروز به یک خلوت عاشقانه در بام تهران به آرامش میرسد و درست در اینجا فیلم پایان مییابد.
پیشتر در سینمای ایران آثار مهمی با محتوای عاشقانههای نوستالژیک دانشجویی ساخته شده است. «تجریش ناتمام» و «پل چوبی» مهمترین فیلمهایی هستند که با درونمایه بازگشت به عاشقانه دانشجویی در دوره میانسالی ساخته شدهاند؛ با این تفاوت که در دو فیلم پیشین داستان عاشقانه به وصال نیانجامید و در این فیلم این وصال به انجام رسید. اگر دو فیلم «پل چوبی» و «تجریش ناتمام» با ارجاع به جامعه ایران پس از ۱۳۸۸ ساخته شد، به نظر میرسد که این فیلم مرتبط با تهران پس از جنگ دوازدهروزه و احساس تعلق بیشتر طبقه متوسط تهراننشین به این شهر در آن مقطع زمانی است.