کوچ

کوچ

«کوچ» ساخته‌ی محمد اسفندیاری از دسته‌ی فیلم‌های «حیف‌شده»ی جشنواره است. یک نیم‌ساعت اول درخشان دارد که کارگردان در آن نبوغ خودش را برای پرداختن به جزئیات روابط انسانی و توانایی در خلق لحظه‌های عاطفی به نمایش می‌گذارد. یک‌سوم اول فیلم، قصه‌ی کودکی مرادعلی است که فیلم با هوشمندی بعد از چند دقیقه به فصل تغییر اسم کاراکتر می‌رسد تا مخاطبش از ابتدا با پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک به تماشا ننشیند. اسم جدی مرادعلی سلیمانی بعد از گرفتن شناسنامه: قاس.م سلی.مانی.

یک‌سوم اول را انگار رضا میرکریمی ساخته. پر از لحظات احساسی برآمده از جزئیات. سکانس درخشانی مثل فصل خداحافظی معلم با مردم روستا و دویدن بچه‌ها پشت‌سر ماشینش. ماشین همین‌طور حرکت می‌کند، دوربین از توی ماشین و از کنار گوسفندی که هدیه‌ی مردم روستا به معلم است، بدرقه‌ی‌ بچه‌ها را نشان می‌دهد. چندلحظه می‌گذرد. معلم به پشت‌سر نگاه می‌کند. توی مسیر بقیه کم آورده‌اند. قاسم هنوز دنبال ماشین می‌دود. معلم نگه می‌دارد. قاسم با گریه می‌خواهد که معلم نرود.

ناگهان همه‌چیز در فیلم عوض می‌شود. جامپی زده می‌شود به نوجوانی قاسم. در فرامتن ساخت فیلم می‌دانیم کارگردان پیش‌تر فیلم کوتاهی ساخته به نام «سیزده‌سالگی» درباره‌ی نوجوانی قاس.م سلی.مانی از وقتی وارد پلان‌های آن فیلم از قبل آماده و در ادامه‌ی آن فصل‌های تازه ضبط‌شده برای پیش‌برد قصه تا عضویت قاسم در س.پ.اه جلو می‌رویم، دیگر یادمان می‌رود داشتیم یک قصه‌ی خرده‌پیرنگ احساسی با چندین شخصیت دوست‌داشتنی از جمله مادربزرگ و معلم مدرسه جلو می‌رفتیم. فیلم با پیشنهادی درخشان برای فرار از بن‌بست فیلم‌های بیوگرافی دفاع مقدس آغاز شده اما در نیمه‌ی دوم از همان کلیشه‌ها هم عقب‌تر می‌افتد. قهرمانش در نوجوانی شخصیت آنتی‌سمپات و گیج و گنگ است که یدون پرداخت به لایه‌های درونی، وارد درگیری با سا.واک و بعد هم عضویت در س.پا.ه می‌شود. فیلم هرچه جلوتر می‌رود اوضاع وخیم‌تری پیدا می‌کند، تا اینکه در لحظه‌ی پایانی از پایان‌بندی منطقی و دراماتیک انصراف می‌دهد. کاش اسفندیاری بعد از این روی سینمای خرده‌پیرنگ بماند و قید شاه‌پیرنگ را بزند. در خرده‌پیرنگ غریزه‌ی درخشانی دارد.

نظرات بسته شده است.