موسی کلیم الله: به وقت طلوعفیلمی از ابراهیم حاتمی کیا است. فیلمنامه ابتدایی این فیلم را مرحوم فرج الله سلحشور نوشته بود و و پس از درگذشت او، حاتمی کیا بازنویسی آن را انجام داد.

این فیلم که با امکاناتی از فناوری تولید مجازی توسط سیمافیلم ساخته شده، نسخه ی سینمایی از سریال آن است و ما نیز در این تحلیل سعی داریم این اثر را به چشم یک اثر سینمایی ببینیم، هرچند که به ایرادات آن که ریشه در سریال بودن آن دارد نیز می پردازیم.

داستان موسی علیه السلام، قصه ی پر شوری است که به سازنده این امکان را می دهد که داستانی جذاب را روایت کند، روایتی که پتانسیل آن در بیان بصری بالاست. عدم تولید آثار تاریخی مستند یا حتی داستانی با وجود فرهنگ غنی مان، به خصوص به علت ادغام شدن آن با اسلام که سرشار از قصه هایی است که به علت ریشه داشتن در کهن الگو ها و ارتباط آن با ناخودآگاه جمعی می توانند جهان شمول باشند، از غفلت های سینمای ماست. در مقابل می بینیم بهترین آثار از این نوع را سینمای آمریکا می سازد که از فرهنگ شرق و فولکلور آسیا الهام گرفته است. برای مثال مجموعه ی بازی تاج و تخت، با اینکه فیلمی تاریخی در دسته ی فیکشن است، از فیلم های تاریخی ما که اسناد تاریخی دارند جذاب تر ساخته می شود.

فیلم موسی می توانست فضاسازی از این دست داشته باشد که در لحظاتی از فیلم به شکلی ضعیف ایجاد شده است، اما در سراسر فیلم وجود ندارد و حفظ نشده است.

جلوه های بصری در این اثر حرکتی تازه در سینمای ایران محسوب می شود که موفقیت آمیز نبوده است و با توجه به فضاسازی تصنعی که به فیلم داده است می توان گفت تاحد زیادی شکست خورده است. پس زمینه های بدون عمق، حرکت شخصیت ها که در پشت زمینه های مجازی ایجاد نویز می کنند، حواس مخاطب را پرت کرده و مانع برقراری ارتباط با اثر می شوند. در میان نماهایی که در آن ها از هوش مصنوعی کمک گرفته شده نماهای خوبی نیز وجود دارند، اما وقتی در کنار نماهای دیگری که با همین فناوری به وجود آمده اند و طبیعی نیستند قرارشان می دهیم، اتمسفر یکدستی را ایجاد نمی کند.

درباره ی فیلمنامه ی همچین آثاری لازم است پژوهش زیادی در اسناد تاریخی و روایت ها صورت بگیرد، در مرحله ی بعد نوبت می رسد به تخیل سناریست. در این فیلم، همه چیز اتفاقی رخ می دهد، گره گشایی ها کاملا تصادفی است و به طور کلی تمام سیر علت و معلولش بر اساس معجزه و امداد الهی شکل گرفته است.

اگر تمام لحظاتی که در این فیلم به ما نشان داده می شود، بر اساس روایات صحیح باشند، بازهم ردپای تخیل نویسنده که به آن ها سیر علی و معلولی درستی بدهد خالی است. اگر وفاداری صرف، به اسناد است، ایراد وارد است، چرا که سینما محل قصه گفتن و تخیل است، قرار نیست مستندی تاریخی ببینیم، اگر بخشی از ماجراها تخیل نویسنده است، بازهم ایراد به این وارد است که چرا تمام موانع را با یک فرمول حل کرده است.

از نمای های درستی که در این اثر می توان به آن اشاره کرد، پیوند یوکابد با لانه ی پرنده است، در ابتدای بارداری اش، تخم پرنده ای را در زیر پرنده ی مادر قرار می دهد، و زمانی که تصمیم بر رها کردن فرزند گرفته است، جوجه ی آن پرنده که حالا از تخم درآمده و به زمین افتاده است را در لانه ای قرار می دهد که پرنده ی مادر دیگر در آن نیست.

دیگر نما مربوط به لحظه ی تولد موسی است که صورت مادر را به مثابه گریه ی فرزند تازه متولد شده می بینیم.

به تصویر کشیدن انتظار برای منجی به بهانه ی تولد موسی، اتفاق دیگری است که در این اثر به درستی رقم خورده است و با تداعی انتظار برای امام عصر، ایجاد احساس می کند.

ادای دین به مردم فلسطین را نیز در نمایی که یوکابد به درخت زیتون دست می کشد، یا زمانی که مردم مورد ظلم با تنها سلاحی که دارند به سربازان فرعون سنگ می زنند، می بینیم.

شخصیت پردازی در این فیلم از نقاط قوت آن محسوب می شود. شخصیت مادر با بازی مریلا زارعی به درستی شکل گرفته است، مخصوصا در لحظات پایانی و کلیدی به نیل سپردن موسی. حالت روحانی که فیلمساز برای   عمران و یوکابد ایجاد کرده است. شخصیت نمایشی راموس که شرور بسیار خوبی را به تصویر کشیده  است. هرچند آنچنان که باید از این شخصیت برای ایجاد دلهره و ترس استفاده نکرد. حتی در سکانس فرار مردان عبرانی که باید صحنه ای پرآشوب باشد، حرکت او و دیگران اسلوموشن است! یا در صحنه ی مواجهه ی او با یوکابد و دخترش که در کنار نیل هستند، این شخصیت در ما ایجاد ترس نمی کند و همه چیز آرام تر از آنچه باید اتفاق می افتد.

شنیدم که یکی از تماشاچیان در سکانس گفت و گوی عاجزانه ی فرعون با آسیه گفت: دلم برای فرعون سوخت! این مهر تاییدی است بر شخصیت پردازی پرقدرت حاتمی کیا در این اثر، که نشان می دهد او با ظرافت به تمام ابعاد شخصیت ها پرداخته است. فیلمساز باید بتواند شخصیت ها را دوست داشتنی بسازد حتی اگر بدترین آدم جهان است! تا خواننده با او همذات پنداری کند، یعنی به او حق بدهد و با خودش بگوید: برای چه او را دوست دارم؟ و از خودش بابت این حس بدش بیاید. ایجاد این کشمکش درون مخاطب کار فیلمساز است. وقتی مخاطب با تمام کاراکتر ها ارتباط بگیرد زمانی است که می تواند آن ها را باور کند. وقتی شخصیت منفی را به مخاطب نزدیک کنی باعث درک درست تر شخصیت های مثبت فیلم می شود که در تقابل یکدیگر هستند.

فرهاد آئیش در دو نقش هنرنمایی می کند و هردو به نوعی پیشگو هستند. یکی پیشگوی فرعون از نیروی شیطانی امداد می گیرد و دیگری که بزرگ عبرانیان است و گویی از طریق نیروی الهی از چیزهایی مطلع است که دیگران نمی دانند.

و اما مشکلاتی که شاید اگر این فیلم اختصاصا و از ابتدا به عنوان فیلمی سینمایی ساخته شده بود، شاهد آن نبودیم ، سکانس های طولانی سریالی، دیالوگ های زیاد، صحنه ی گفت و گو های بی فایده، تکرار اطلاعاتی که نیاز نیست دوباره برای ما گفته شود چون یک بار نشان داده شده است و موسیقی خوبی که بیشتر در سریال می نشیند تا در اثری سینمایی. تمامی این مشکلات ریتم کندی به فیلم داده است که از اثری با این قصه ی پر تب و تاب انتظار نمی رود.