
نیم شب
فیلم داستانی واقعی بر اساس اتفاقات جنگ دوازدهروزه دارد. جایی که یکی از موشکهای عملنکردهی اسرائیل کنار یک بیمارستان افتاده و یک مأمور به نام مهدی در تلاش است تا قبل از اقدام برای خنثیسازی بمب بیمارستان را تخلیه کند. بیمارهای بیمارستان به پارک نزدیک آنجا منتقل میشوند و فیلم تقریباً بهشکلی موازی اتفاقات پارک و از سمت دیگر ماجراهای مربوط به خنثیسازی را پیش میبرد.
مهمترین مشکل فیلم این است که التهاب و تعلیق خاصی ندارد. همهچیز طوری برگزار میشود که از ابتدا انتظار میرود. از همان اول هم مشخص است زایمان اضطراری فیلم با موفقیت پیش میرود و هم معلوم است بمب منفجر نمیشود. «نیمشب» در بسیاری از دقایق خستهکننده است. چندینبار اهمیت موقعیت و اضطراب حضور بمب فراموش میشود.
فیلم بیشتر به مستندنگاری اتفاقات آن شبِ بهخصوص میپردازد، جای آنکه اقداماتی دراماتیک انجام دهد. یکی از معدود طراحیهای دراماتیک قصه، شخصیت مریم (زن مهدی) است که سرطان دارد. این شخصیت هیچ نقشی در انجام وظایف مهدی ندارد. در بهترین حالت باید به همذاتپنداری مهدی با بیماران سرطانی بیمارستان در حال تخلیه کمک میکرد، که چنین نشده. البته که میدانیم قصهی مریمِ دچار به سرطان، برگرفته از واقعیت زندگی مهدی یزدانیخرم، نویسندهی فیلم و ازدستدادن همسرش است. مریم و مهدی از اینورِ واقعیت به فیلم اضافه شدهاند، اما کارکردی ندارند. فیلم پر از لحظات اضافی است. مثلاً سکانس جستوجوی مهدی در ساختمان نیمهکاره و گمانهزنیهای او برای مسیر حرکت موشک بهکل از ماجرا قابل حذف است. کمااینکه دکوپاژ آن سکانس، حالوهوای معمایی به آن لحظات بخشیده و خب رهاشدنش میتواند مخاطب را سرخورده کند. میدانیم که پیداشدن آن چند افغانستانی که با اسرائیل در حال همکاریاند، نتیجهی این جستوجوهای مهدی نیست و از سر اتفاق است. فیلم شعارزده است. پر است از نمادگرایی و تلاش برای زدن حرفهای مهم. مثلاً سعی دارد پارک را بهعنوان نمونهای از آحاد مردم در نظر بگیرد. یکی مسیحیست، یکی ورزشکار است، یکی معتاد و تمام اینها قرار است به سطحیترین شکل و مضمونزدهترین حالت تحتتأثیر جنگ با هم متحد و همراه شوند. از این نظر تماشای «نیمشب» تجربهای شبیه به مواجهه با یک اثر پیاممحور در تلویزیون است. اوج این اتفاق جاییست که بعد از تولد نوزاد، یکنفر در پارک در آن نیمهشب به نوزاد پلاکی هدیه میدهد که طرح آن نقشهی ایران است.