
زندگی کوچک کوچک
فیلم امیرحسین ثقفی از نامزدهای بیربطترین فیلمهای جشنواره است. دیدن چنین فیلمهایی این ایده را به ذهن میآورد که چرا باید سیویک فیلم در جشنواره حضور داشته باشند؟ اگر دهتا فیلم بسیار ضعیف از جشنواره حذف میشدند، معدل بهتری پیدا نمیکرد جشنواره؟ و با حوصلهی بیشتری هم میشد فیلمها را دید.
پسربچهای در یک بیابان بهدنبال دریا میگردد چون معتقد است دریا مادرش را از او گرفته. تابهاینجا میتواند فیلم به یکی از محصولات سینمای تجربی خودش را نزدیک کند اما کمی جلوتر با واردکردن قصهی زنبابا، نشان میدهد تعلقی به سینمای تجربی ندارد و اگر یکسری برداشت بلند با نابازیگران در یک بیایان وسیع دارد، از سر نابلدی در تعریفکردن قصه و دکوپاژدادن است.
در همین بیابانِ لامکان، پدرِ بیرحم این پسربچه زن جوانی را پیش خودش آورده. پسر هم سعی میکند با گموگورکردن خودش از پدر انتقام بگیرد. میبینید؟ هیچ ربطی به قصههای سینمای تجربی ندارد.
انتخاب بازیگر اصلی فیلم بزرگترین ایراد فیلم است. پسربچه بد بازی میکند و اصلاً صدای مناسبی برای فریادزدن در آن بیابان ندارد؛ تاحدی که شنیدن صدایش گوش مخاطب را آزار میدهد. این بازی نشان میدهد فیلمساز بعد از ساخت چند فیلم، هنوز در تشخیصهای اولیه برای فیلمسازی دچار مشکل است.
درسِ این فیلم برای علاقهمندان به سینما میتواند این باشد: با تقلید از ظاهر کاربزرگانی چون کیارستمی یا شهیدثالث نمیشود حتی به آنها نزدیک شد. سینما باید از درون فیلمساز بجوشد و بعد خودش را توی میزانسن نشان دهد. از میزانسنهای قلابی نمیشود رفت به درون و چیزی را تغییر داد.