سریال هزار و یک شب

سریال هزار و یک شب

یک فیلم تجاری ضعیف// نگاهی به قسمتهای 6 تا 10 سریال «هزار ویک شب»

سیدنیما موسوی

مصطفی کیایی در دومین تجربه سریال سازی خود در شبکه خانگی سریال «هزار ویک شب» را با تیمی از بازیگران که پیش‌تر در سریال همگناه در کنار او بودند عرضه کرده است؛ از بازیگران اصلی این سریال می‌توان به پرویز پرستویی، مصطفی کیایی، بهرام رادان، هدیه تهرانی، پدرام شریفی و سحر دولتشاهی اشاره کرد. این سریال در گونه معمایی و رازآلود عرضه شده است. داستان قسمت‌های 6 تا 10 هزار ویک‌ شب مربوط به بررسی وضعیت نیلوفر و آشیان دو خواهریست که پس از فروپاشی و ورشکستگی خانواده سرنوشتهایی جداگانه پیدا می‌کنند. یکی به عقد سمیر در می‌آید و دیگری در دام یک قاچاقچی مواد مخدر به خوابی مصنوعی فرو می‌رود. در این میان مهمترین حادثه‌ای که رخ می‌دهد فرار نیلوفر از ایران به ترکیه و نیز مرگ مسعود مدبر (با بازی خسرو شهراز)، پدر خانواده است.

مهمترین ایراد هزار و یک شب ریتم کند داستان است. داستانی که به راحتی می‌توانست در یک مینی سریال 5 قسمتی جمع شود در چندین قسمت بسط یافته است. حال داستانهای فرعی که ربط چندانی به مسیر اصلی داستان ندارد هر کدام قرار است تا بخشی از زمان فیلم را به خود اختصاص دهد. دیالوگ‌های کش دار و بی معنی که گویا از یک ذهن اسکیزویید ریشه گرفته است. همراه با فواصل طولانی بین گفتار بازیگران، حس کشدار بودن را به مخاطب منتقل می‌کند. داستانها هیچ هیجانی ندارد و هیچ بزنگاه مهمی در آن شکل نمی‌گیرد. شخصیتها چندلایه نیستند و تنها در وجه یک تیپ باقی مانده اند. حتی مرگ مسعود مدبر که از نظر تراژیک می‌توانست بار عاطفی مهمی را به داستان منتقل کند در حد یک حادثه ساده نشان داده می‌شود.

شخصیت پردازی زوج طاها و زمان بسیار بد و زاید است. جایی که قرار است تا ما باور کنیم که طاها بر اساس عشق به نیلوفر و یا تعهد به قولی که به «رحیمه» داده است بدون هیچ چشمداشتی از نیلوفر مراقبت کند تا جایی که بدون دیدن این فیلم نیز می‌توان فهمید که در قسمتهای آینده قرار است تا کارگردان با یک عشق کازابلانکایی نیلوفر و همکلاسش را به هم برساند و در این میان مرکز ثقل داستان کاراکتر طاها با بازی محسن کیایی است. ماجرای خواب مصنوعی آشیان بوسیله «زمان» نیز تنها از جهت پر کردن زمان فیلم گنجانده شده است و هیچ کششی برای مخاطب ایجاد نمی‌کند و این خواب مصنوعی که ارجاعی به جهانی شبیه به فیلم «تلماسه» است ارتباطی با ذهنیت مخاطب پیدا نمی‌کند. از این رو نه عاشقانه «زمان» و «آشیان» و نه عاشقانه «نیلوفر» و «طاها» هیچکدام باورپذیر نیست.

آنچه در این سریال نمیبینیم ساخت کاراکتر است. تمامی شخصیتهای داستان تنها ایفاگر تیپ هستند. بازی محسن کیایی در نقش طاها که گویا «همفری بوگارت» داستان است به هیچ وجه توجیه پذیر نیست. تنها طراحی لباس او به یک قاچاقچی مواد مخدر شباهت دارد درحالی که نه طرز بیان و نه ادبیات او و نه دیالوگهای پرت و پلایی که بکار می‌برد هیچکدام به یک قاچاقچی موادمخدر شبیه نیست. در این میان تنها پرویز پرستویی است که بازی زنده ای را ایفا میکند. او بخوبی توان استفاده از تن صدایش را داراست. نوع بیان دیالوگ او بویژه در سکانس حضور در بیمارستان در قسمت هفتم، بلحاظ شناختی ارائه کننده احساساتی نظیر پیچیده بودن، بی رحم بودن و در عین حال لات بودن است.

نمیتوان از دوربین قدرتمند حسین جلیلی و طراحی صحنه عالی مهدی موسوی در این سریال غافل شد. بدون شک مهمترین ویژگی خوب این سریال دوربین قدرتمند آن در زمانهای گوناگون است تا جایی که این دوربین توانسته تا یک سریال ضعیف را تا حدی قابل دیدن کند. نماهای لانگ به خوبی توضیح دهنده موقعیت کاراکتر و مکان است و از سوی دیگر تجربه چند کار مشترک بین فیلمبردار و مصطفی کیایی باعث شده که او نسبت به جهان کارگردان آگاه باشد. او به خوبی از ویژگی‌های طبیعی و انسانی لوکیشن برای ساختن صحنه‌های خوب بهره گرفته است. در نماهای حضور نیلوفر در ویلای طاها. ضمن استفاده درست از بارش نور شاهد مدیوم شاتهای خوبی هستیم که نشان دهنده موقعیت و فضاست. بطور مثال در همان سکانس‌های سکونت نیلوفر در ویلای طاها دوربین بخوبی حس زندانی بودن نیلوفر را با نشان دادن چارچوب در پس زمینه تصویر نیلوفر به همراه چهره مضطرب او نشان می‌دهد. نماهای لوانگل که به کرّات از زاویه پایین برجستگی‌های چهره بازیگران را نشان می‌دهد بلحاظ شناختی نمایش خوبی از پیچیدگی‌های شخصیتی کاراکترها دارد. قابهای دوربین به همراه طراحی صحنه به حدی قدرتمند است که انگار میزانسن هر سکانس همچون تابلوی نقاشی تصویر شده است.

موسیقی سهراب پورناظری نیز کار ویژه خوب خود را دارد. استفاده از ویلنسل در سکانسهای خواب مصنوعی با توجه به پهلو زدن آن به یک جهان حماسی به خوبی روایتگر سنگین بودن فضاست. در عین حال با تعویض لوکیشن از ایران به ترکیه شاهد عوض شدن سبک موسیقی نیز هستیم. در سکانسهای حضور طاها در ترکیه میبینیم که موسیقی در مرز سبک آرابسک ترکیه و کانتری امریکایی قرار دارد. انگار آهنگساز بلحاظ شناختی ضمن نمایش غربت و سرگشتگی طاها در ترکیه با یک موسیقی احساسی، کمی هم شیوه تنظیم را به سمت موسیقی کانتری برده است. به طوری که انگار طاها در نقش یک قهرمان وسترن در حال محافظت از نیلوفر است.

در مجموع مصطفی کیایی در قسمتهای 6 تا 10 داستان جدیدی را بیان نمی‌کند. تنها نکته جدید در داستان این 5 قسمت فرار نیلوفر و مرگ مسعود مدبر است. مابقی سکانس‌ها و داستانهای فرعی ارتباط چندانی با داستان اصلی ندارد. در پایان نمی‌توان نادیده گرفت که فیلم کیایی به شدت بی وطن است. ترکیه جایی است که دختر ایرانی از شر مردان ایرانی به آن پناه می‌برد و قرار است تا آینده خود را آنجا بسازد. حتی کارگردانی مثل اصغر فرهادی نیز در فیلم «گذشته» در تقابل هویت ایرانی و فرانسوی باز هم به داخل باز می‌گردد و زن فرانسوی را به بی اخلاقی متهم می‌کند ولی فیلم کیایی ضمن اینکه داستان را به سمت ترکیه می‌برد بشدت بی وطن است. در مجموع قسمتهای فوق از این سریال همچنان ضعیف می‌باشد. داستانهای کشدار، دیالوگهای ضعیف، بازیهای زیر متوسط، عدم پرداخت داستانی و در عوض طراحی صحنه و دوربین عالی از جمله ویژگی‌های سریال هزار ویک شب در قسمتهای فوق بود. تا جایی که می‌توان قسمتهای فوق را نمایشی ضعیف از یک فیلم تجاری دانست.

نظرات بسته شده است.